امروز : دوشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۷
دسترسی سریع

2

4_2

10_1

8

1_1

1_1

9

شمارش معکوس تا سمپوزیوم
روز
ساعت
دقیقه
ثانیه

محورها

 

     محور ویژه: مسئلۀ دانشگاه و زندگی دانشجویی

     - دانشگاه و منطق بازار

     - جامعه و میدان دانشگاهی

     - دانشگاه و عرصۀ سیاست

     - کلاس درس و محیط دانشگاه

     - خوابگاه

 

      محور آزاد: بدون محدودیت موضوعی

 

زمان‌بندی
مهلت ارسال چکیدۀ نوشتار »
1396/12/29
مهلت ارسال متن کامل جُستار »
1396/12/29
مهلت ارسال فیلم مستند »
1396/12/29
اعلام پذیرش نهایی چکیدۀ نوشتار »
1397/01/23
اعلام پذیرش فیلم مستند »
1397/01/23
مهلت ارسال اصل نوشتار »
1397/01/30
دبیرخانه

 

     تهران، خیابان جلال‌آل‌احمد، پل گیشا، دانشگاه تربيت

     مدرس، ميدان دانشجو، محل مديريت امور فرهنگى و

     اجتماعى، دبیرخانۀ نخستین سمپوزیوم کشــوری آثار

     دانشجویی علوم اجتماعی

 

برگزارکنندگان
اتحادیه انجمن‌های علمی دانشجویی علوم اجتماعی کشور انجمن علمی دانشجویی جامعه‌شناسی دانشگاه تربیت مدرس
با حمایت

پوستر سمپوزیوم
مستند جامعه‌شناختی؛ بازتعریف رابطه سیاست و امر واقع
1396/09/19

پوریا جهانشاد

سینمای مستند قدمتی به اندازه تاریخ سینما دارد، اما در تمام عمر بلند خود درگیر رفع سوتفاهم هایی بوده که در هر دوره تاریخی نسبت به این اصطلاح وجود داشته است. برای سینمای مستند هر تعریفی متصور باشیم، در همه تعاریف ادعای نوعی رابطه بین تصویر و جهان واقع وجود دارد و این وجه اشتراک همه تعاریف از فیلم مستند است. اما سوتفاهم ها از آنجا ناشی می شوند که دیدگاه های مختلف چون مبتنی بر تفاسیری متفاوت از این رابطه اند، تعاریف شان از فیلم مستند نیز متمایز و چه بسا در تناقض با یکدیگر است. به عنوان مثال تا مدت ها نظریه های «حضور»[1] یا «شفافیت»[2] که بر توانایی سینمای مستند در بازتولید جهان واقع تاکید داشتند، از فراگیرترین نظریه ها بودند، اما با افزایش انتقادات به آن ها، امروزه لااقل در حوزه آکادمیک، بحث از بازتولید کنندگی تصاویر مستند فاقد حداقل اعتبار است. با این حال نباید تصور کرد از اعتبار ساقط شدن این گونه پنداشت ها به سوتفاهم ها درباره سینمای مستند پایان داده است؛ زیرا از یک طرف این پنداشت ها هم چنان به حیات خود در اذهان مردم ادامه می دهند و از طرف دیگر، بین نظریاتی که بر وساطت انسان و ابزار در ساخت مستند تاکید دارند، هم سویی چندانی به چشم نمی خورد.

نظریاتی که بازنمایی را به جای بازتولید موءکد می سازند و رابطه تصویر و واقعیت را متأثر از شیوه های وساطت حین تولید و دریافت می دانند، می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد؛ دسته ای که مستقیم یا غیر مستقیم جهان واقع را واجد اصالت می دانند و دسته ای که چنین اصالتی برای جهان واقع قائل نیستند. پر نفوذ ترین نظریه بین نظریه های دسته اول، «پدیدارشناسی با واسطه» و مهمترین شارح آن در سینما «آلن کاسبیر»[3] است. از نظریه های دسته دوم نیز اغلب تحت عنوان «نشانه شناسی پساساختارگرا» یاد می شود. دیدگاه های «آلن کاسبیر» هرچند نسبت به پدیدارشناسی بی واسطه «آندره بازن»[4] قدمی به جلو است اما همچون دیگر دیدگاه های متأثر از اندیشه های «ادموند هوسرل»[5]، معنا را به معنایی که حاصل ادراک شهودی پدیدارها و توصیف کننده ماهیت صوری آن هاست، محدود می کند. این دیدگاه نقش فیلمساز در سر و شکل دادن به مصادیق مقابل دوربین و وساطت بیننده در دریافت تصاویر را می پذیرد و این امور را تحریف کننده «صورت» مصادیق می داند، اما از توصیف مفهوم سازی هایی که به واسطه این دخل و تصرف انجام می شود، ناتوان است.

از طرف دیگر، با این که «کاسبیر» وساطت در سینما را به تحریف های صوری محدود می کند، حتی این تحریف ها را هم مانع بیننده در درک مصادیق بیرونی نمی داند. او در پاسخ به ادعاهای «ژان روش»[6] مبنی بر دخل و تصرف های فراوان او و «ادگار مورن»[7] در ساخت فیلم «وقایع نگاری یک تابستان»[8] چنین می گوید: «این مساله که حضور دستگاه سینما و نیز وساطت هایی که در امر ادراک دخالت دارند بر دریافت ما از این مصداق ها تاثیر می گذارند، با این مسئله که این مصداق ها برای فیلم روش-مورن مصداق هایی واقعاً موجود به شمار می آیند هیچ تعارضی ندارد.»[9] در این جا «کاسبیر» با تشبث به آرا «هوسرل» قصد دارد نشان دهد، از آنجا که ماهیت پدیدار در تحریف های این چنینی دستخوش تغییر ماهوی نمی شود و شی همواره قابل بازشناسی است، پس مصادیق تصویر شده به همان گونه که زمانی در برابر دوربین حاضر بوده اند، از فیلم قابل بازیافت اند.[10]

 تاکید بیش از حد پدیدارشناسان بر ماهیت صوری پدیدارها و غافل شدن از ماهیت زبانی آن ها که تعیین کننده ارزش های نمادین پدیدارها در حوزه فرهنگ و اجتماع اند، امروزه بیش از هر زمان دیگر کاستی های خود را آشکار کرده است.[11] اعتراض های رو به گسترش گروه های اجتماعی مختلف نسبت به بازنمایی خود در سینما، نشان از آن دارد که پدیدارهای تصویری علیرغم این همانی ظاهری با مصادیق پیشا فیلمی، نمی توانند به عنوان نمود آن مصادیق پذیرفته شوند. این واقعیت نشان می دهد «نشانه شناسی پسا ساختارگرا» و نحله هایی از علوم اجتماعی که متاثر از زبان شناسی پسا سوسوری[12]، مفاهیم زبانی را در شناخت انضمامی پدیدارها مقدم بر ادراکات حسی می دانند تا چه حد بر صواب هستند. به باور آن ها دلیلی که باعث می شود برخی گروه های اجتماعی، مصادیق تصویر شده در یک فیلم را به عنوان مصادیق واقعی نپذیرند، آن است که ارزش ها و مفاهیمی که گروه های مذکور از مصادیق تصویر شده در ذهن دارند با مفاهیم الصاقی به آن ها، نا هم خوان است. این سخن حاکی از آن است که آنچه ملاک و معیار پذیرش یک تصویر به عنوان واقعیت است، لزوماً نه شمایل آن، بلکه ارزش و مفهومی است که به آن شمایل نسبت داده می شود. از این رو هر قدر ارزش و مفهومی که در تصاویر به پدیدارها نسبت داده می شود فراگیرتر بوده و پذیرش اجتماعی بیشتری داشته باشد، تصاویر واقعی تر به نظر رسیده و احساس این همانی تصویر و مصداق را تقویت می کند. این همان راهکاری است که علاوه بر سازندگان فیلم های داستانی، بسیاری از مستندسازان هم به کار می گیرند تا جهان بازنمایی شده، واقعی تر جلوه کرده و اهداف ایدئولوژیک فیلمساز در سایه آن دست یافتنی تر شوند.

آنچه نظریه پردازان دسته دوم را به هم نزدیک می کند، تصور مشترک آن ها در مورد برساخته بودن واقعیت و نقش سینمای مستند در ساخت و شکل دادن به واقعیت است. اگر واقعیت نه فقط «شی» یا تصویر آن، بلکه مفهوم و ارزش اجتماعی «شی» مورد نظر باشد، در آن صورت باید بپذیریم که گفتمان های قدرت بیشترین نقش را در ساخت واقعیت ایفا می کنند. این گفتمان ها با کنترل محسوس و نامحسوس اشکال مختلف بازنمایی و نفوذ در شبکه های تولید و توزیع روایات در جامعه که فیلم مستند هم یکی از آن هاست، تلاش می کنند منافع خود و گروه های اجتماعی هم سوی خود را برآورده کنند.

در این شرایط روشن است نگاه انتقادی نظریه پردازان علوم اجتماعی و نشانه شناسان، چنین مفهومی سازی های جهت داری را بر نمی تابد و به سینمای مستند به عنوان ابزاری برای برملا کردن ساز و کار پنهان این مفهوم سازی ها و روابط قدرت می نگرد. اما سینمای مستند برای ایفای این نقش می باید از کارکرد سنتی خود یعنی تلاش برای نمایش بی واسطه واقعیت دست بشوید و در عوض، واقعیت ظاهراً پذیرفته را به چالش کشد. به چالش کشیدن وضعیت طبیعی سازی شده موجود و مفاهیم و ارزش های اجتماعی برساخته، اصلی ترین شاخصه مستندهایی است که به «مستند جامعه شناختی»[13] معروف اند و انتظار نظریه پردازان منتقد آن است که با افزایش آگاهی مستندسازان، تعداد این گونه مستندها روز به روز بیشتر شود. این امر مستلزم آن است که روابط متقابل بین نهادهای قدرت و سرچشمه های «دانش اجتماعی» به خوبی شناخته شوند تا از خلال آن، ماهیت، کارکرد و اهمیت «مستندهای جامعه شناختی» بهتر آشکار شود.

همواره بین گفتمان های حاکم بر روابط اجتماعی و روایت های مسلط در جامعه نوعی رابطه بازخوردی وجود دارد. گفتمان ها، روایت ها را تولید و بازتولید و روایت ها، گفتمان ها را تثبیت و طبیعی سازی می کنند. از طرفی روایت ها بازتابنده نوع و ابعاد «دانشی» اند که در چارچوب گفتمان های مسلط آن ها را فرا می گیریم. به اعتقاد «ژان فرانسوا لیوتار»[14]، «دانش» را نمی توان به علم و حتی یادگیری(معرفت) تقلیل داد؛ همچنین «دانش» تنها مجموعه ای از گزاره های مصداقی نیست، بلکه مشتمل بر مضامینی چون «مهارت» یا «چگونه عمل کردن»، «تخصص»، «چگونه زیستن» ، «چگونه گوش دادن» و غیره نیز هست.[15] او «دانش» را به دو حوزه عمده تقسیم می کند: «دانش سنتی(روایی)» و «دانش علمی».[16]

گستره «دانش سنتی» توسط افسانه ها، حکایات، اسطوره ها، ضرب المثل ها، پند و اندرزها، گفته های اخلاقی، آموزه های مذهبی و نظایر آن مشخص می شود. این اشکال ارتباطی از آن رو که دهان به دهان و نسل به نسل منتقل می شوند، اولاً موجب تثبیت و استقرار و نهادینه شدن خود می شوند؛ ثانیاً به صورت یک روایت در می آیند؛ و ثالثاً به کمک بیان و نقل کردن خود، به توجیه و مقبول ساختن و مشروعیت بخشیدن به خود می پردازند.[17] اما «دانش علمی» اعتبار خود را به خرافه زدایی از «دانش» و تعین بخشی به آن پیوند زده است؛ امری که در نگاه طرفدارانش نشان از تقابل بنیادین «دانش علمی» با «دانش سنتی» دارد. «لیوتار» تقابل یاد شده را این گونه توضیح می دهد: «دانشمند اعتبار گزاره های روایی را مورد تردید قرار داده و به زیر سوال می برد و نتیجه می گیرد که این قبیل گزاره ها هرگز تابع استدلال یا برهان نیستند. وی آن ها را به عنوان مقولاتی متعلق به ذهنیتی متفاوت دسته بندی می کند: وحشی، غیر متمدن، بدوی، تکامل نیافته، عقب مانده، بیگانه، مرکب از عقاید، آداب و سنن، عرف، اقتدار، تعصب، جهل، ایدئولوژی. روایت ها عبارتند از حکایات، اساطیر و افسانه ها، که تنها برای زنان و کودکان مناسبند. در بهترین حالت، تلاش هایی صورت می گیرد تا پرتوهایی از نور- برای متمدن ساختن، آموزش دادن و تکامل بخشیدن- بر این جهل و تاریک اندیشی افکنده شود.»[18]

با اینکه به طور یقین «دانش سنتی» و «دانش علمی» و روایت های وابسته به آن ها باعث و بانی تمامی هنجارهای اجتماعی اند، اما هیچگاه نگاه انسان به این اشکال هنجارساز هم سان نبوده است. این امر ناشی از تمایز جایگاه «دانش علمی» از «دانش سنتی» در اذهان است که چندان هم به مترقی بودن یا نبودن جوامع مرتبط نیست. کافی است کمی به خود و اطراف مان دقیق شویم تا دریابیم چگونه همواره سعی داریم جهت اثبات گزاره هایی که ابراز می کنیم، پایه و اساس به ظاهر علمی پیدا کنیم. چنین عملی تنها اختصاص به شهروندان طبقه متوسط طرفدار گفتمان علمی هم ندارد. شواهد حکایت از آن دارند که بخش عمده ای از پیروان و حتی بزرگانی که به نوعی مبلغان «دانش سنتی» محسوب می شوند، گاه و بی گاه تلاش دارند «دانش سنتی» را شکل و شمایلی علمی ببخشند. به این معنا که اعتبار گزاره های خود را به اعتبار گزاره های علمی پیوند می زنند که گمان می کنند صدق آن ها مورد وثوق است. این امر نشان می دهد حتی در جامعه ای با پس زمینه های نیرومند سنتی و مذهبی، تصور بر آن است که هنجارهایی که علم خلق می کند به دلیل ارتباط مستقیم و تعین یافته با واقعیت، از قابلیت پذیرش بیشتری برخوردار است.

 آشکار است جایگاه متعالی علم نزد مردم و باور به خدشه ناپذیری آن که تا همین اواخر کمترین تردید در آن روا نبود، به یک باره ایجاد نشده و ریشه در سده ها پیش و دوران خرد گرایی دارد. در عصر حاضر اصلی ترین حامی گفتمان علمی که هنوز هم دیدگاه هایش علیرغم مخالفت های فراوان، جایگاه محکمی در افکار عمومی دارد، «پوزیتیویسم منطقی»[19] یا «تجربه گرایی منطقی»[20] است. ساده ترین راه درک رابطه علم با «پوزیتیوسم»، شناخت اصل بنیادین این مکتب، یعنی اصل «اثبات پذیری»[21] است. به موجب این اصل، معنی یک گزاره وابسته به شیوه اثبات آن یا به عبارت دیگر، وابسته به آزمون پذیر بودن آن است. بنابراین اگر گزاره ای به شکل تجربی اثبات پذیر باشد واجد معنا و در غیر این صورت فاقد معنا، پوچ یا مهمل است. به همین علت از منظر «پوزیتیویست ها»، گزاره های تحلیلی (پیشینی) که خردگرایان با استناد به روابط ریاضی و هندسه ارائه می کردند، همچنین گزاره های مربوط به اخلاق و الاهیات که «اثبات پذیر» نیستند، بی معنا تلقی می شوند. باید توجه داشت در این جا منظور «پوزیتیویست ها» از اثبات یا تایید، اثبات رساندن از راه مشاهده بود. آن ها بررسی می کنند که چگونه می توان بر اساس شواهد حاصل از مشاهده، صحت چیزی را اثبات کرد و در این راه از انواع استنتاجات قیاسی و ناقیاسی، به خصوص استقراء[22] سود می برند.[23] «پوزیتیویست ها» نه با آزمایشات علمی بلکه با گزاره های علمی و روش هایی که امکان تحقق آن گزاره را در زبان و فرا زبان منطق فراهم می کنند، سر و کار دارند. در نتیجه نظریات آن ها بیشتر از آنکه توصیف کار علمی باشد، حکم دستور العمل هایی را دارد که به کمک آن ها دانشمندان و طرفداران علم می توانند رابطه نوع و تعداد شواهد را بر میزان صادق بودن فرضیه ها (در قالب گزاره های مصداقی) بسنجند. «پوزیتیویست ها» چون بر این گمان اند که هر گونه شواهد از مشاهده ناشی می شود و هدف عمده علم کشف و برقرار کردن تعمیم هاست، استفاده از استقراء در کار علمی را توجیه می کنند و آن را رویه ای عادی می شمارند.[24]

تاثیرات «پوزیتیوسم» را نمی توان محدود به دایره گفتمان علمی دانست. از نیمه قرن بیستم به بعد تقریباً تمامی حوزه هایی که به نوعی درگیر نشر و توزیع «دانش» بوده اند از «پوزیتیویست ها» تاثیر پذیرفته اند؛ به خصوص این تاثیرات در حوزه هایی همچون سینمای مستند که با مقولات تصویر و بازنمایی گره خورده، بسیار مشهود است. سینمای مستند به عنوان یکی از منابع سازنده واقعیت اجتماعی از دو جنبه تحت تاثیر «پوزیتیویست ها» قرار گرفت؛ یکی آنکه سینمای مستند همواره جهت اقناع مخاطب در جستجوی ساختار و زبانی مستدل بوده و همین امر باعث شده با گشاده رویی پذیرای علم و روش های استنتاج علمی از جمله استقراء «پوزیتیویست ها» باشد. دیگر آنکه ایده «پوزیتیویست ها» مبنی بر کفایت استنادی مشاهده، از آن جهت که تلاش مستندسازان برای تقلیل سینما به مشاهده ای بی طرفانه را رنگ و لعابی علمی می بخشید، به شدت مورد استقبال مستندسازان واقع شد.

از دهه ۶۰ میلادی در مستندهای اجتماعی بسیاری از فیلمسازان آنگلوامریکایی که به شیوه مشاهده ای[25] ساخته شده اند، تاثیرات یاد شده به شدت ملموس است. در این مستندها، شاهدی نامرئی یا به قول برخی، مگسی رو دیوار، نظاره گر افرادی است که ظاهراً در غیاب دوربین و عوامل، درگیر روابط اجتماعی اند. هدف این مستندسازان در مرحله اول آن است که بیننده باور کند آنچه در تصاویر روی می دهد همان است که اگر فیلمی هم ساخته نمی شد عیناً روی می داد. در مرحله بعد و به یمن تاثیرات «پوزیتیویسم»، بیننده باید بپذیرد شواهد حاصل از تصاویر مشاهده ای برای قضاوت در مورد واقعیت اجتماعی موجود کفایت می کند و این واقعیت قابل بسط به دیگر ابژه های هم نوع و هم جنس است.

همان طور که در ابتدای مطلب اشاره شد بحث های مرتبط با این همانی تصویر و واقعیت پس از چند دهه بحث و جدل به پایان رسید و مشخص شد تصاویر ظاهراً بی واسطه مستندهای مشاهده ای چیزی فراتر از تمهیدات سبکی نیست؛ تمهیداتی که قرار است حس طبیعی مشاهده را در بیننده برانگیزند. با اینکه با اثبات ناممکن بودن مشاهده بی واسطه در سینمای مستند، چنین بنظر می رسید که موضوعیت مشاهده در سینما دچار بحران شود، اما در عمل این طور نشد. مروری بر مستندهای ساخته شده طی چند دهه اخیر نشان می دهد بسیاری از مستندسازان همچنان برآنند که به بیننده ها القاء کنند، شواهد حاصل از تصاویر مشاهده ای، تنها معیار قضاوت در مورد واقعیت اجتماعی جهان تصویر شده است. این امر نشان از باور پدیدارشناختی آن ها به ثبات ماهیت مصادیق تصویر شده و تلقی «پوزیتیویستی» شان از مشاهده دارد. به همین دلیل هم اگرچه طی سال های اخیر رغبت مستندسازان به ساخت مستندهای مشاهده ای اندکی کاهش یافته است، اما مستندهای توضیحی[26]  به همان شیوه مألوف هم چنان تولید می شوند.

 اگر تلقی «پوزیتیویستی» از مشاهده در مستندهای مشاهده ای به گونه ای است که قضاوت در مورد مفاهیم و ارزش ها را به دلالت های آشکار تصاویر محدود می کند، مستندهای توضیحی بر این محدودیت نیز محدودیت های تازه ای اعمال می کنند. این شیوه از مستندسازی عموماً در چارچوب باورهای رایج جامعه عمل کرده و همواره از چیزی صحبت می کند که از پیش اطلاعاتی کلی، اما اغلب عرفی و نه عقلانی، در مورد آن وجود دارد. چنین شیوه ای اگرچه حیطه دانش بیننده را در مورد موضوعات مورد بحث گسترش می دهد اما از ماهیت و چیستی چارچوب علمی که در آن محدوده سخن می راند پرسش نمی کند و سعی در متزلزل کردن پایه های آن ندارد. علاوه بر آن در مستندهای توضیحی صدای مردانه ای که تصاویر را همراهی می کند و دایره واژگانی که حاکی از تسلط راوی به مبانی گفتمان مورد بحث است، هم گرایی مضاعف دارند. از یک طرف بنا به قرارداد، این ویژگی ها تحکم و قطعیتی خدای گون به راوی می بخشند که باعث می شود بیننده متاثر از تفاوت جایگاهش با راوی (عالِم)، دامنه دلالت های تصاویر را به تفاسیر راوی از آن ها محدود کند و از طرف دیگر، صدق گزارهایی که طرح می شود را حتی بدون ادله کافی بپذیرد. همه این عوامل باعث می شوند تا زنجیره خطی شده روابط علیّ فیلم، فرآیند جمع آوری مشاهده ای شواهد را به شیوه ای ملموس، توصیف کند. از این رو بی جهت نیست که این شیوه، شیوه متداول ساخت مستندهای علمی در سراسر جهان است؛ مستندهایی که قرار است به صریح ترین شکل ممکن پاسخ هایی قاطع به پیچیده ترین سوالات بشر بدهند.

مستندهای مشاهده ای و توضیحی هر دو ابزار پیشنهادی «پوزیتیویست ها» یعنی مشاهده را به کار می گیرند و با شدت و ضعفی متفاوت، مشاهده را واسطه شناخت واقعیت قرار می دهند. در این جا آشکار است فرض شناخت واقعیت توسط مشاهده متضمن آن است که واقعیت مورد نظر، ایستا، تا حد زیادی همگن و در نهایت اصیل باشد؛ چون در غیر این صورت هیچگاه امکان شناخت آن توسط مشاهده فراهم نمی شود. اما چنان که پیشتر اشاره شد این قرائت از واقعیت فاصله زیادی از تجارب زیستی مان دارد که حکم به برساخته بودن واقعیت می دهند. بنابراین پذیرش عدم اصالت واقعیت، به معنای پذیرش ناکارآمدی مشاهده در فهم جهان و در نتیجه، پذیرش ناتوانی مستندهای مشاهده ای و توضیحی در توصیف واقعیت اجتماعی است.

 مشهورترین استدلال ها در رد دیدگاه مشاهده محور «پوزیتویست ها» توسط «ویلارد ون اورمن کواین»[27] و «کارل ریموند پوپر»[28] در همان حوزه ای مطرح شد که «پوزیتویست ها» اصلی ترین مدعیان آن بوده اند؛ یعنی فلسفه علم. «کواین» در مقاله «دو اصل جزمی تجربه گرایی (۱۹۵۳)» بر ضد تقلیل گرایی «پوزیتیوست ها» استدلال می کند که نمی توان یک فرضیه یا جمله ای تک را به تنهایی و جداگانه در بوته آزمون قرار داد. به جای آن، تنها می توان شبکه های پیچیده و در هم بافته ای از گزاره ها و فرضیه ها را آزمود. این امر به سبب آن است که تنها شبکه پیچیده ای از گزاره ها و فرضیه ها پیش بینی های معینی درباره آنچه می باید مشاهده شود به دست می دهند. بنابراین هنگامی که گزاره ای را می آزماییم درباره بسیاری چیزهای دیگر فرض هایی می کنیم. فرض هایی مربوط به دستگاه های اندازه گیری، اوضاع و احوال مشاهده، قابل اعتماد بودن اسناد و ناظران و غیره. بنابراین هر گاه تصور می کنیم در حال آزمایش اندیشه ای تک و جدا افتاده هستیم، در واقع در حال آزمایش کلاف دراز و در هم بافته ای از گزاره ها هستیم؛ کل این کلاف است که پیش بینی معینی به دست می دهد. به گمان «کواین» و بسیاری دیگر از فیلسوفان علم، دیدگاه «پوزیتیوست ها» در مورد آزمون، ساده انگارانه و منشا خطای بسیار است؛ هیچ امر جزئی را مگر با نظر گرفتن جایگاه آن در یک کل بزرگتر نمی توان دریافت.[29]

بسط نگاه «کواین» از آزمایشگاه به جامعه ما را به خوبی از مخاطرات اتکا صرف «پوزیتیویست ها» به مشاهده آگاه می کند. زیرا در جامعه نیز نمی توان صرفاً با مشاهده روابط فردی و بدون توجه به نوع روابط قدرت و نظام ارزشی که بر مبنای فاصله گروه های اجتماعی با نهادهای حاکم تعریف می شود، در مورد واقعیت اجتماعی قضاوت کرد. آنچه در یک جامعه قابل دریافت حسی ست، ارزش ها و مفاهیم حاکم است که به اشکال گوناگون، نمود دیداری و شنیداری دارند؛ اما آنچه به راحتی قابل دریافت و رصد نیست، همان شبکه پیچیده روابط قدرت است که ارزش ها و مفاهیم را بر اساس منافع گروه های حاکم تثبیت کرده و توسعه داده است.

در این موارد اهمیت و کارکرد «مستندهای جامعه شناختی» به خوبی آشکار است. این مستندها، با امتناع از پذیرش ساز و کارهای سینمای مشاهده ای که به تثبیت نظام های اقتدار می انجامد، به واکاوی در روابط از نظر پنهان قدرت می پردازند؛ عملی که نه با مشاهده، بلکه با مداخله در واقعیت برساخته حادث می شود. به عنوان نمونه می توان به فیلم «غرق یا شناور شدن»[30] ساخته «سو فریدریش»[31] اشاره کرد. در این مستند به گونه ای بدیع، مداخله واسازانه در واقعیت صوری تصاویر ثبت شده، به مداخله در واقعیت مقابل دوربین ترجیح داده شده است. این مستند اتوبیوگرافیک از ۲۶ قطعه (تعداد حروف الفبای انگلیسی) تشکیل شده که شکل گیری ذهنیت دختری نوجوان (فیلمساز) را نسبت به پدرش، روابط خانوادگی، کار و بازی، نشان می دهد. تصاویر آرشیوی فیلم، همچون دیگر تصاویر دوربین های خانگی که همه کم و زیاد از دوران کودکی مان در اختیار داریم، ظاهراً به ثبت لحظات سرخوشی پرداخته اند. اما مداخله فیلمساز که از سر تیتر قطعات آغاز می شود، کارکرد تصاویر مشاهده ای خانگی را به کلی دگرگون می کند. نامگذاری هدفمند و وارونه قطعات و روایت سوم شخص و نامتجانس راوی از تصاویر که به فاصله پر نشدنی کودکی و بزرگسالی فیلمساز اشاره دارند، در تعامل با یکدیگر وجوه پنهان تصاویر مشاهده ای را آشکار می کنند. «فریدریش» در این فیلم با گذر از دلالت های آشکار تصاویر، بر نقش زبان، خانواده، فرهنگ و اسطوره در شکل دهی به سوبژکتیویته زنان و انقیاد آن ها تاکید می کند.

از دیگر منتقدان دیدگاه مشاهده محور «پوزیتیویست ها» می توان به «کارل پوپر» اشاره کرد. او علاوه بر آنکه اثبات فرضیه ها را از طریق مشاهده غیر ممکن می دانست، منکر سر سخت منطق استقرایی بود. برای او تفاوت دانش علمی از شبه علم (دانش سنتی) در «ابطال پذیری»[32] دانش علمی و نظریه های آن معنا می یابد. به زعم او تنها کاری که مشاهده می تواند انجام دهد این است که نشان دهد فرضیه ای کاذب است.[33] بنابراین شواهد عینی هرگز نمی توانند فرضیه ای را تایید کنند، حتی اگر میزان این تایید اندک باشد و حتی اگر فرضیه پیش بینی های بی شماری به دست بدهد که همگی بر طبق انتظار ما درست از کار درآیند. به موجب آرا «پوپر»، نه تنها نگاه ایجابی به پدیده های اجتماعی با اتکا به مشاهده نا ممکن است، بلکه استنتاج های استقرایی که پیشرفت های علمی تا حد زیادی مبتنی بر آن ها است، غیر قابل قابل اعتمادند.

با وجودی که شکاکیت به استقراء و نتایج آن به سده ها قبل و اندیشمندی چون «دیوید هیوم»[34] باز می گردد، اما اتکا پیش از اندازه «پوزیتیوست ها» به منطق استقرایی و رابطه نزدیکشان با علم و عالمان باعث شد، تعمیم بخشی علیرغم مناقشه برانگیز بودنش، به عنوان ویژگی انکار ناپذیر کار علمی پذیرفته شود. امروزه تاثیر اجتماعی طبیعی سازی خطاهای این چنینی در کار علمی به خوبی آشکار است. مردم اغلب فرضیه ای علمی را هنگامی که نتایج آن درست از آب در می آید تایید شده فرض می کنند و این را بخشی از روال عادی و پذیرفته شده علم می انگارند.[35] بنابراین اغلب مناقشه برانگیز ترین بخش مسیر اثبات یک فرضیه، یعنی شیوه های استنتاج که ما را از شواهد به تایید فرضیه می رساند، نادیده گرفته می شود. به صراحت می توان گفت با اینکه باور به خدشه ناپذیری علم، باوری کهنه است و مکاتبی نظیر «پوزیتیویستم منطقی» تاثیری عمده بر تقویت آن داشته اند، اما تداوم این باور در روزگار فعلی بیش از هر چیز مرتبط با روابط قدرت، درون و حتی بیرون از گفتمان های علمی مسلط است. شواهد نشان می دهد گفتمان های علمی به طور مداوم در حال تولید و بازتولید روایت هایی مشابه با روایت های گفتمان های سنتی اند. این تشابه هم از منظر کارکردهای سیاسی-اجتماعی و هم از منظر صورت ظاهری و زبانی بسیار ملموس است. این در حالی ست که روایت های علمی، بر خلاف روایت های سنتی، گزاره هایی مصداقی اند که به زعم «پوزیتیویست ها» می باید صدق آن ها اثبات شود؛ صدقی که اثبات آن منوط به پذیرش خطاهای گوناگون است. با این حال به دلیل هدایت ایدئولوژیک جامعه به سوی علم محوری، زمینه پذیرش گزاره های علمی حتی بیش از پاره گفتارهای دانش سنتی فراهم است. [36] همان زمینه ای که تضمین کننده ساز و کار هژمونی طبقاتی-جنسیتی موجود است و به شکلی بازخوردی، خدشه ناپذیری علم و گزاره های علمی را هم تضمین می کند. از این رو چندان عجیب نیست که مکرر بوی تبعیض نژادی و تبعیض جنسی شدید از برخی گزاره های به ظاهر مستدل علمی به مشام می رسد. به عقیده «آلبر ژاکار»[37]، پژوهشگر علم ژنتیک، امروزه به اسم علوم، نژاد پرستی در برخی جوامع غربی در حال نضج گرفتن است. نژاد پرستان از کشفیات جدید زیست شناسی و یا آخرین تحقیقات ژنتیکی برای توجیه و اثبات نظرات خود در مورد طبقه بندی افراد و یا نژادها و از همه مهتر مقایسه این نژادها با یکدیگر از نظر معیارها و معتقدات و درجه دادن به اصالت آن ها استفاده می کنند.[38]

«ژاکار» در مقاله «علم، شبه علم و نژادپرستی» برخی از گزاره های نژادپرستانه به ظاهر علمی که ظاهراً پذیرش عمومی هم یافته اند مورد واکاوی قرار می دهد. او نشان می دهد گزاره هایی که جایگاه فرادست قدرتمندان را به قانون بقا و برتری ژن هایشان نسبت می دهند و گزاره هایی که بر ضریب هوشی بالاتر سفید پوستان نسبت به سیاه پوستان تاکید می کنند، گزاره هایی کاذب هستند. او در برابر مدعیان اثبات این فرضیه ها استدلال می کند استنتاج هایی که در اثبات این گزاره ها استفاده شده اند، استنتاج هایی نامناسب اند که بر شواهدی ناکافی بنا شده اند. این شواهد محدود به وضعیت های مشخص اند و تاثیر برخی دیگر از عوامل در اثبات این فرضیه ها نادیده گرفته شده است.[39]

انتقادات متفکرانی چون «ژاکار» و پیش از او «کارل پوپر» اگرچه به اندازه ای که بر تاریخ و فلسفه علم اثر گذاشته، بر بینش و باور مردم تاثیر گذار نبوده است؛ اما این واقعیت مانع از آن نمی شود که از نقش آگاهی بخش نظرات انتقادی در عرصه اجتماع صرفه نظر کنیم. زیرا نظراتی از این دست، اعتبار و جایگاه دست نیافتنی دانش علمی را به چالشی بی سابقه کشید. «توماس کوهن»[40] در کتاب تاریخ ساز خود، «ساختار انقلاب های علمی» به شیوه ای دیگر توهم خدشه ناپذیری علم را آشکار کرد. به زعم «کوهن»، آنچه به عنوان پیشرفت علمی از آن نام می بریم، در واقع نه حاصل تحولات تدریجی علم بلکه نتیجه انقلاب های علمی و تغییر پارادایم ها است. تغییر پارادایم و انقلاب علمی هم مانند انقلاب سیاسی نتیجه ناکامی پارادایم های علم هنجاری (عادی)[41] و رشد تدریجی ناهنجاری های علمی و انتقادات دانشمندان است.[42] این مساله نشان می دهد لااقل در دوران معاصر، خدشه ناپذیری علم درون گفتمان علمی و بین دانشمندان از پذیرش عام برخوردار نیست؛ دقیقاً به همین علت هم بسیاری از فیلسوفان و جامعه شناسان به بحران مشروعیت علم اشاره کرده اند. در این شرایط، قانون گذاران (عالِمانی) که درون گفتمان علمی قصد دارند به کشفیات علمی مشروعیت ببخشند، می باید راهی برای توصیه و تجویز آن ها بیابند. قانون گذاران نمی توانند بر متناهی بودن شواهد سرپوش بگذارند اما در صورت برخورداری از پاره ای شرایط، می توانند کفایت شواهد را برای تجویز فرضیه ای به عنوان قانون اعلام کنند.[43] آشکار است که علم به تنهایی نمی تواند تعیین کننده شرایط صلاحیت بخش باشد و اخلاق و سیاست به سرعت وارد عرصه هایی از این دست می شوند. در نتیجه مشروعیت علم به مشروعیت قانون گذار (عالِم) گره می خورد؛ امری که سابقه آن به اعتقاد «لیوتار» به زمان «افلاطون» می رسد. «لیوتار» در کتابش به صراحت اذعان می کند حق تصمیم در خصوص این که چه چیزی حقیقی است با حق تصمیم در این خصوص که چه چیزی درست (عادلانه) است در پیوند بوده و مستقل از آن نیست.[44]

«لیوتار» استدلال می کند که «دانش علمی» بدون توسل به «دانش روایی»، که از دیدگاه آن به هیچ وجه دانش به حساب نمی آید، نمی تواند این نکته را بشناسد و بشناساند که خود، دانش حقیقی است. «دانش روایی» بار دیگر به منزله روشی برای حل معضل مشروعیت بخشیدن به اقتدارهای جدید در شرف سر برآوردن و تجدید حیات است.[45] بنا به ادله «لیوتار»، قانون گذاران گفتمان علمی برای مشروعیت بخشی به خود و «دانش علمی» دست به دامن دو «کلان روایت» می شوند؛ «کلان روایتی» عمدتاً سیاسی و «کلان روایتی» عمدتاً فلسفی.[46] در «کلان روایت سیاسی» تنها مردم می توانند مشروعیت بخش باشند و تنها آن ها می توانند وجود نهادها یا گفتمان ها را تضمین کنند. مشروعیت بخشی مردم به گفتمان علمی و قانون گذاران آن به معنای پذیرش هنجارهایی است که قرار است راه دستیابی به پیشرفت و سعادت آن ها را هموار کنند. به گفته «لیوتار» مفهوم مردم در چارچوب «دانش علمی» کاملاً متفاوت با معنای آن نزد «دانش روایی (سنتی)» است؛ مردم در اینجا عملگرها یا مجریان دانش علمی هستند. بنابراین عجیب نیست که نمایندگان فرایند مشروعیت بخشی توسط مردم باید همزمان فعالانه در کار نابود کردن «دانش سنتی» خلق ها باشند. همچنین وجود واقعی این سوژه انتزاعی (مردم) بستگی به نهادهایی دارد که سوژه مذکور باید در درون آن ها به تامل و تصمیم گیری بپردازد، یعنی همان نهادهایی که تمام یا بخشی از دولت را تشکیل می دهند. مسئله دولت بطور عمیق با مسئله «دانش علمی» در هم تنیده شده است.[47]

با دومین «روایت» مشروعیت بخش که با تاسیس دانشگاه برلین در ابتدای قرن نوزدهم سر بر آورد، مناسبات بین علم، ملت و دولت به گونه ای کاملاً متفاوت رقم خورد. زبان شناس آلمانی «ویلهلم فن هومبولت»[48] می گوید: «دانشگاه برلین سمت و سوی عنصر اصلی خود، یعنی علم را متوجه «تهذیب معنوی و اخلاقی ملت» سازد.»[49] او و «فیخته»[50] بر آن بودند که جامعه و کل بشریت نسبت به «دانش برای دانش» بی تفاوت است و در پی دست یابی به منش و کنش از علم و دانش هستند. «هومبولت» آشکارا به این نکته اشاره دارد که مشروعیت علم در گرو کارکرد اخلاقی -سیاسی آن و ساختن «سوژه مشروع اجتماعی» است.[51]

واکاوی کلان روایت های سیاسی و فلسفی توصیف شده نشان می دهد، خاستگاه روایت ها و گزاره های هنجارساز علمی چیست و چگونه گفتمان های علمی بدون پیوند با این کلان روایت ها و به تبع آن، نهادهای اجتماعی صاحب نفوذ، از اقتدار تهی می شوند. اکنون به نظر می رسد ربط و پیوند نگاه انتقادی و موشکاف جامعه شناسی با سینمای مستند بهتر و بیشتر روشن شده باشد. سینمای مستند اگر چنان که همواره مدعی آن بود قصد نمایش واقعیت را دارد، امروزه نیاز است این واقعیت در حال شدن را که خود بخشی از ساز و کار آن است، در تمامی ابعاد نمایش دهد. نمایشی که نه حاصل نظاره فیلمساز بلکه نتیجه مداخله فعالانه او در کنار زدن پوسته ظاهری امر واقع و آشکار کردن حفره های عمیق درون ساحت برساخته واقعیت است. «مستند جامعه شناختی» باید بتواند نشان دهد ارزش ها و مفاهیم نهادینه در اجتماع چگونه نضج گرفته است، تا کجا ریشه دوانیده و منافع کدام گروه های اجتماعی را تأمین می کند. این مستندها باید بتوانند روایت ها و نگرش های فراگیر اجتماعی که در «دانش علمی» و تصور خدشه ناپذیری آن ریشه دارند، شناسایی کرده و آن ها را واسازی کنند. «مستندهای جامعه شناختی» باید بتوانند بر هم کنش های اجتماعی حاصل از مراودات پنهان «دانش سنتی» و «دانش علمی» و تاثیرات آن بر باورهای عمومی را مورد ارزیابی قرار دهند. همچنین «مستندهای جامعه شناختی» باید در میزان وابستگی گفتمان های حاکم به هر کدام از اشکال «دانش سنتی» یا «علمی» تفحص کنند و ابزارهایی را که از طریق آن گفتمان های حاکم افکار عمومی را کنترل و هدایت می کنند، افشا کنند.

روشن است بحران مشروعیت علم و نگاه انتقادی «مستندهای جامعه‌شناختی» به جایگاه فرادست عالِمان، اجازه نمی‌دهد این مستندها همان زبان و موضعی را به کار بگیرند که عالِمان به کار می‌گیرند. اگر قرار است «مستندهای جامعه‌شناختی» بر افکار عمومی اثرگذار شوند، این کار جز از طریق مشارکت مستندساز با مردم و گروه‌های اجتماعی ممکن نخواهد شد. همان‌طور که سازنده «مستندی جامعه‌شناختی» نمی‌تواند صرفاً مشاهده‌گر روابط نیت مند اجتماعی باشد، بدون تعامل و مشارکت با دیگران هم نمی‌تواند نیت مندی پس روابط را آشکار کند. مستندهایی چون «وقایع‌نگاری یک تابستان» و فیلم‌سازانی چون «کریس مارکر»[52] و «ترین تی مین ها»[53] به این دلیل موفق شدند در پوسته سخت واقعیت اجتماعی نفوذ کنند که مشارکت گروه‌های مردمی را برانگیختند. ختم کلام آنکه، مستندهای جامعه‌شناختی زمانی تأثیر لازم را بر جامعه می‌گذارند که بتوانند در مشارکت با مردم، نقش آن‌ها در مشروعیت بخشی به هر آن چیزی که موجب بهره‌برداری از خودشان (مردم) می‌شود را افشا کنند.

 

 

منابع:

پدیدارشناسی و سینما/آلن کاسبیر/علاالدین طباطبائی/نشر هرمس

وضعیت پست مدرن:گزارشی درباره دانش/ژان فرانسوا لیوتار/حسینعلی نوذری/انتشارات گام نو

درآمدی بر فلسفه علم/پیتر گادفری اسمیت/نواب قرایی/انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

ساختار انقلاب های علمی/توماس اس.کوهن/عباس طاهری/نشر قصه

منطق اکتشاف علمی/کارل ریموند پوپر/سید حسین کمالی/انتشارات علمی و فرهنگی

مقدمه ای بر فیلم مستند/بیل نیکولز/محمدتهامی نژاد/جامعه نو

پیام یونسکو/ شماره۱۳۵

 

 

[1] Presence

[2] Transparency

[3] Allan Casebier

[4] Andre Bazin

[5] Edmund Husserl

[6] Jean Rouch

[7] Edgar Morin

[8] Chronicle of a summer(1961)

[9] پدیدارشناسی و سینما/آلن کاسبیر/علاالدین طباطبائی/هرمس/چاپ اول1382/ص۱۱۷

[10] «آندره دارتیگ» در کتاب «پدیدارشناسی چیست؟» و در توضیح «ماهیت» از دیدگاه «هوسرل» چنین می‌گوید: «اگر ماهیت، امکان بازشناسی پدیداری را فراهم می‌سازد، بدین‌جهت است که اوضاع‌واحوال ممکن برای تحقق آن، هر چه باشد، ماهیت همواره همچنان یکنواخت باقی می‌ماند. زمان‌ها و مکان‌هایی که در آن‌ها از پیرامون مثلث سخن می‌گویند هرقدر متعدد باشند و نگارش مثلث بر روی تخته‌سیاه‌های همه مدارس عالم، هرقدر فراوان باشند، مثلث همواره همان است که هست.»

[11] در این زمینه علاقه‌مندان را برای کسب اطلاعات بیشتر ارجاع می‌دهم به مقالات «سینمای مستند: بازتاب یا بازاندیشی واقعیت» چاپ‌شده در شماره ۶۹-۷۰ فصلنامه فارابی و «شناخت و دریافت فیلم مستند؛ مطالعه انتقادی چند نظریه» چاپ‌شده در شماره اول فصلنامه سینما حقیقت

[12] Ferdinand de Sassure

[13] Sociological Documentary

[14] Jean Francois Lyotard

[15] وضعیت پست‌مدرن: گزارشی درباره دانش/ژان فرانسوا لیوتار/حسینعلی نوذری/انتشارات گام نو/چاپ اول۱۳۸۰/ص۹۰

[16] همان. فصول ۶و۷

[17] همان.ص۱۶

[18] همان.ص۱۰۵

[19] Logical Positivism

[20] Logical Empiricism

[21] Verifiability

[22] روشی است که در آن ذهن از قضایای جزئی به نتیجهٔ کلّی می‌رسد و اشکال گوناگونی در حوزه ریاضیات، علوم انسانی و علوم تجربی دارد.

[23] درآمدی بر فلسفه علم/پیتر گادفری اسمیت/نواب قرایی/انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی/چاپ اول۱۳۹۲/فصل۳

[24] همان.ص۶۵

[25] Observational

[26] Expository

[27] Willard Van Orman Quine

[28] Carl Raimund Popper

[29] درآمدی بر فلسفه علم/پیتر گادفری اسمیت/نواب قرایی/انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی/چاپ اول۱۳۹۲/ص۴۸

[30] Sink or Swim(1990)

[31] Su Friedrich

[32] Falsificationism

[33] منطق اکتشاف علمی/کارل ریموند پوپر/سید حسین کمالی/انتشارات علمی و فرهنگی/چاپ پنجم/۱۳۹۱/فصل اول

[34] David Hume

[35] درآمدی بر فلسفه علم/پیتر گادفری اسمیت/نواب قرایی/انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی/چاپ اول۱۳۹۲/ص۷۱

[36]  یکی از مهمترین راه های کنترل و هدایت جامعه، ترغیب مردم به روی آوردن به علم و کار علمی با شعار دستیابی به آزادی سیاسی و عدالت است که در نهایت منتهی به اشکال مختلف علم سالاری و در نهایت مشروعیت بخشی به علم می شود و همین عامل هم موجب کم اثر شدن انتقادات می شود. زیرا مردم بدون آنکه چندان آگاه باشند درگیر مشروعیت بخشی به گفتمان علمی هستند. به این تمهید در ادامه با تفصیل بیشتر خواهم پرداخت.

[37] Albert Jacquard

[38] پیام یونسکو/علم، شبه علم و نژاد پرستی/آلبر ژاکار/۱۳۶۰/شماره۱۳۵/ص۲۷-۲۳

[39] همان.

[40] Thomas S.Kuhn

[41]  Normal Science ، در نظریه کوهن، علم هنجاری(عادی) صورت سامان مند علم است که پارادایم آن را هدایت می کند. به عقیده کوهن، بخش عمده ای از علم، علم عادی است. دانشمندان خوب در علم عادی کسانی هستند که اندیشه های بنیادی را که پارادایم به دست می دهند به کار می بندند و درباره آن چون و چرا نمی کنند.(درآمدی بر فلسفه علم/پیتر گادفری اسمیت/نواب قرایی/انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی/چاپ اول۱۳۹۲)

[42] ساختار انقلاب های علمی/توماس اس.کوهن/عباس طاهری/نشر قصه/چاپ سوم۱۳۹۲/فصل۹

[43] درست است که گفتمان علمی نزد افکار عمومی دارای مقبولیت است، اما مقبولیت عامل مشروعیت بخش گفتمان علمی نیست، بلکه هموار کننده مسیر مشروعیت یابی است و به صورتی بازخوردی در اثر مشروعیت یافتن گفتمان علمی، مقبولیت آن هم افزایش می یابد و بر عکس. بنابراین یکی از دلایل مقبولیت گفتمان علمی در جامعه، وجود تصور مشروعیت آن است. در نهایت نباید فراموش کرد که مشروعیت همواره از جایی و بر اساس معیارهایی اخذ می شود.

[44] وضعیت پست مدرن: گزارشی درباره دانش/ژان فرانسوا لیوتار/حسینعلی نوذری/انتشارات گام نو/چاپ اول۱۳۸۰/ص۶۹

[45] همان.فصل ۸

[46] همان.فصل۹

[47] همان.ص۱۱۲

[48] Wilhelm Von Homboldt

[49] همان.ص۱۱۶

[50] Johann Gottlieb Fichte

[51] همان.

[52] Chris Marker

[53] T.minh-ha Trinh